سيد محمد باقر برقعى

3289

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خورد ازبس‌كه با شتاب كباب * گلويش خشك شد طلب كرد آب ليك بيچاره جاى خوردن آب * خورد پيمانه‌اى پر از مى ناب لحظه‌اى بعد مست و لايعقل * رفت بر آسمان چو پيك اجل شد چنان مبتلا به خبط دماغ * كه برفتش ز ياد بود كلاغ گشت آن‌سان ز قيد عقل آزاد * كه ورا رفت جوجگان از ياد نفس گفتش كه همچو شهبازى * تو عقابى بلندپروازى اى وحوش و طيور را سلطان * كن رها خويش را از اين زندان بكش از اوج قدرتش پايين * جنگ‌افروز خيره‌سر شاهين او نفس‌كش در آسمان مىجست * هم‌نبردى در اين جهان مىجست با صداى بلند مىخنديد * دشمنان را به جنگ مىطلبيد رو به شاه پرندگان شاهين * داد مىزد بيا كمى پايين كه منم قهرمان جنگ و ستيز * روسپيد است نزد من چنگيز هستم امروز چون تهمتن دهر * زندگى را كنم به كامت زهر چون كه شاهين شنيد اين سخنان * گفت خاموش احمق نادان چه تو را كرده اين‌چنين مغرور * كه به‌پاىخود آمدى لب گور گم شو اى عارى از فراست و هوش * ياوه كمتر بگوى و شو خاموش هرجايى آن روسپى كه طرّهء ژوليده شانه كرد * بهر فريب مردم بىآشيانه كرد مرغ شكسته‌بال‌وپر دل به هر طرف * در جستجوى قسمت و روزى روانه كرد با ناوك خيال پريشان خويشتن * بىاسلحه هزار هدف را نشانه كرد چندى گذشت و چونكه به رويش نماند رنگ * مانند بوم قصد شكار شبانه كرد در عالم خيال شبى اين‌چنين زنى * از من به عشوه دعوت رفتن به خانه كرد چون گفتم از چه نيست تو را گوهر عفاف * بيچارگى و گرسنگى را بهانه كرد . . . با اين سخن ز ديده بباريد سيل اشك * آهسته ساز زمزمهء اين ترانه كرد زاييدهء محيطم و محصول اجتماع * با من هرآنچه كرد محيط و زمانه كرد تا شرط ازدواج فقط سيم و زر بود * « مسعود » از عفاف مرا اين اثر بود